از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا می دارد.نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم می کند.
من نيز روزی برای تو سرخ خواهم شد ،من غرق خنده، گرم خواهم شد. ![]()
وجودت را احساس می کنم، تو را هميشه می توان حس کرد.صدای پاهايت را می شنوم که به من نزديک می شوی و تو هميشه به من نزديک خواهی ماند.
من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.
من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کنی، من سرخ خواهم شد.
تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتی که صدايت می کنم و تو در دل پاسخ می گويی، جان دوباره می گيرم.وقتی که صدايم می کنی شوق ديدار، زبان از من برمی گيرد و من سرخ میشوم.
سخن از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از منن بگو.
بگو که صدای تپش های اين قلب سرخ را هميشه می شناسی،بگو که هميشه خواهی ماند، بگو که سرخيم را ستايش میکنی، من سرخ خواهم شد.
من از نيم نگاه سوزاننده ی تو زير برق آفتاب، از تمامی گرميت در سردی زمستان، سرخ خواهم شد.
لحظه ی جدايی را نمی شناسم، خداحافظی را معنا نخواهم کرد.
سيب سرخی به تو خواهم داد و دانه ی اناری.
دانه ی انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.
سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.
من سيلی عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.
شکل آن را نمی دانم، تنها می دانم که آن نيز سرخ است
و روزی که اين رگ های خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد،
و من از هميشه تا هميشه سرخ خواهم ماند .![]()
بر او ببخشائید
بر او که گاهگاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از ياد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشائید
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دور دست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب می شود
بر او ببخشائید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار سالهء اندامش را
آشفته می کند
بر او ببخشائید
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بیهده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد
ای ساکنان سرزمین سادهء خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
زیرا که محسور است
زيرا که ريشه های هستی بارآور شما
در خاک های غربت او نقب می زنند
و قلب زودباور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سينه اش متورم می سازند
ای ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
ای ستاره ها كه از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
آری اين منم كه در دل سكوت شب
نامه های عاشقانه پاره می كنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره می كنم
با دلی كه بوئی از وفا نبرده است
جور بی كرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زيركانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام بروی نامه های او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو روئی و جفای ساكنان خاك
كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس بعاشقان باوفا كنم
ای ستاره ها كه همچو قطره های اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
ای ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزنی بسوی اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست
ريخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
كوه خاموش است.
مي خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمني رنگ كبود.
سايه آميخته با سايه.
سنگ با سنگ گرفته پيوند.
روز فرسوده به ره مي گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پي يك لبخند.
جغد بر كنگره ها مي خواند.
لاشخورها، سنگين،
از هوا، تك تك ، آيند فرود:
لاشه اي مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش،
زير پيشاني او
مانده دو گود كبود.
تيرگي مي آيد.
دشت مي گيرد آرام.
قصه رنگي روز
مي رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مي نالد.
جغد مي خواند.
غم بياويخته با رنگ غروب.
مي تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در اين تنگ غروب. ![]()
دلم گرفته است![]()
دلم گرفته است![]()
به ايوان مي روم و انگشتانم را![]()
بر پوست كشيده شب مي كشم![]()
چراغهاي رابطه تاريكن
د
چراغهاي رابطه تاريكند![]()
كسي مرا به آفتاب![]()
معرفي نخواهد كرد![]()
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد![]()
پرواز را به خاطر بسپار![]()
پرنده مردني است.![]()
اگر نمی توانی فریاد بزنی خاموش باش ...![]()
تو محکومی زندگی کنی تا شاهد مرگ آرزوهایت باشی!![]()
می روم به دیار دیگری ...میروم که شاید کسی یادم کند..![]()
شاید به یاد من کسی گریه کند..شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست..![]()
دیگر عاشق نباشم ...چون دیگر نخواهم بود برای کسی که هرگز یادم نکرد...![]()

